43

داستان کامل قسمت 500 تا 600 سریال ترکی روزگاری در چکوروا

  • کد خبر : 120070
  • 11 خرداد 1401 - 16:40
داستان کامل قسمت 500 تا 600 سریال ترکی روزگاری در چکوروا

به “گزارش دانستنی انلاین”، سریال ترکی روزگاری در چکوروا به کارگردانی Murat Saracoglu و Faruk Teber یکی از پرطرفدارترین سریال های ترکیه ای در ژانر خانوادگی-عاشقانه می باشد. در این مطلب قصد داریم خلاصه داستان قسمت 500 تا 600 سریال ترکی روزگاری در چکوروا را به صورت روزانه برای شما همراهان همیشگی و عزیز پوشش دهیم، پس با […]

به “گزارش دانستنی انلاین”، سریال ترکی روزگاری در چکوروا به کارگردانی Murat Saracoglu و Faruk Teber یکی از پرطرفدارترین سریال های ترکیه ای در ژانر خانوادگی-عاشقانه می باشد. در این مطلب قصد داریم خلاصه داستان قسمت 500 تا 600 سریال ترکی روزگاری در چکوروا را به صورت روزانه برای شما همراهان همیشگی و عزیز پوشش دهیم، پس با ما همراه باشید.

سریال ترکی روزگاری در چکوروا

 

قسمت 501 سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت 501 سریال ترکی روزگاری در چکوروا

هاکان از دیدن زلیخا حسابی جا خورده و ازش میپرسه که زلیخا تو اینجا چیکار می کنی؟ زلیخا به حالتی طلبکارانه بهش میگه منم اومدم که اینو از تو بپرسم! اینجا چیکار می کنی؟ هاکان میگه باشه بعدا با همدیگه صحبت میکنیم اما زلیخا راضی نمیشه که برگرده به عمارت و میگه همین جا باید صحبت کنیم و من بفهمم که چه اتفاقی افتاده! عبدالقدیر اسلحه را پنهان میکنه و به هاکان میگه یادت نره هاکان تو به وهاب یه جون بدهکاری! هاکان با عصبانیت بهش میگه خیلی خوب بعدا با هم صحبت می کنیم و ازش میخواد که ساکت بشه. زلیخا میپرسه که ماجرای بدهکاری جون چیه؟ هاکان میخواد به این ماجرا پایان بده ولی عبدالقدیر میگه من چه جوری میتونم این موضوع را ول کنم؟ از طرفی ژاندارمری دنبال برادرمه از طرفی هم حشمت دنبالشه اگه پیداش کنه میکشتش! هاکان میگه نگرانش نباش اون حکم دیوونگی داره ژاندارمری بگیرتش اتفاقی نمی افته عبدالقدیر میگه ژاندارمری هیچی ولی حشمت میکشتش منم هرچی باشه برادرمه نمیتونم وایسم که بمیره.

قسمت 500 سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۵۰۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در قسمت قسمت ۵۰۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا می بینید که، بتول دست از پا درازتر از کارواش عبدالقدیر بیرون میاد و حسابی حالش بده و نمیدونه باید چیکار کنه. وقتی به سمت جاده میره وهاب جلوشو میگیره و بهش میگه که به به بتول خانم! از اینورا؟ اتفاقی افتاده؟ بتول بهش میگه که تو خیابونا سرگردون شدیم و جایی نداریم که بریم وهاب میپرسه مگه زلیخا واحد سرایداریو بهتون نداده بود؟ بتول میگه امروز مارو از اونجا انداخت بیرون وهاب جا میخوره و میگه کاری کرده بودین؟ بتول چیزی نمیگه و میگه نه حالا هم نه جایی داریم بریم نه چیزی داریم واسه فروش که پول دستمون بیاد حشمت هم که بمیر نیست! وهاب بهش میگه حشمت واسه چی؟ بتول میگه خوب بمیره اموالش میرسه به من دیگه! وهاب میگه چه جوری؟ بتول در جواب میگه خوب من زن عقدیشم دیگه! اگه بمیره همه مال و اموالش میرسه به من چون هیچ وارثی هم ندارن وهاب که میدونه ازدواج آنها صوری بوده چیزی بهش نمیگه و میگه آهان از اون لحاظ میگی! منم میترسم راه بدمت تو خونه ام دوباره چیزخورم کنی! بتول قول میده که هیچ کاری نکنه و فقط با مادرش آنجا زندگی کنند تا یه جایی پیدا کنند و بروند وهاب قبول میکنه بتول حسابی خوشحال میشه….

 

آیا این مطلب برای شما مفید بود؟

میانگین امتیازات: 0 / 5. تعداد امتیازات: 0

به این خبر امتیاز دهید

لینک کوتاه : https://danestanyonline.ir/?p=120070

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.