کارآفرینی

معرفی چند کارآفرین برتر ایران _ بخش چهارم

در بخش های نخستین  این نوشتار با برخی از کارآفرینان موفق ایران آشنا شدیم در این بخش با مهندس اعظم قلی‌زاده پاشا مدیر ‌عامل شرکت ایران فولاد (ایرفو)، آشنا می شویم.

مهندس اعظم قلی‌زاده پاشا

مدیر ‌عامل شرکت ایران فولاد (ایرفو)
کارآفرین برجسته‌ی بابلی
مهندس! بهتر است در ابتدا سؤالی را مطرح کنم که همیشه در ذهنم بوده، چرا پاشایی‌ها این‌قدر باهوشند؟
هوش، البته یک نعمت خدادادی است. بر اساس اصل وراثت، اگر اجداد و گذشتگان باهوش باشند، بچه‌ها و نسل‌های بعدی‌شان هم باهوش می‌شوند. ریشه‌ی ما پاشایی‌ها برمی‌گردد به یکی از همراهان و ملازمان امامزاده سید نظام‌الدین، نواده‌ی امام حسن (ع) که از نسل ترکان عثمانی و بسیار باهوش بود. خود امامزاده سید نظام‌الدین که در بند پی شرقی دارای بارگاه و مقبره‌ی زیارتی است، از مردان متّقی روزگار خود و انسان با‌کرامتی بود. او بعد از اقامت در روستای پاشامیر، تمام زندگی‌اش را وقف حضرت سیدالشهدا (ع) و مردم کرده ‌بود .

چند سال دارید و روزگارتان در دوران تحصیل چگونه بود؟
متولّد ۱۳۱۴هستم. سواد ابتدایی را در مکتب‌خانه آموختم . تقریباً ۱۳ساله بودم که به بابل آمدم و در دبستان تربیت (با مدیریت آقای صابری) ثبت ‌نام کردم و از همان روز اوّل رفتم کلاس پنجم نشستم. ما آن‌قدر در شهر می‌ماندیم تا شب عید جادّه نداشتیم و برای رفت‌و‌آمد از کنار سجّادرود (سجرو) عبور می‌کردیم.
پدرتان زنده‌اند؟
نه! فوت کرده‌اند. ایشان شیخ‌نعمت‌الله و طلبه‌ی مدرسه‌ی صدر بودند و خواروبارفروش و معروف به سقط‌فروش بودند. کشاورزی هم می‌کردند. ما ۳ برادر و یک خواهر هستیم. یک برادرم شغل کشاورزی دارد و برادر دیگرم مهندس کشاورزی است.
تا پایان دبیرستان در مدارس بابل درس خواندید؟
نه! ماجرای درس خواندن من طولانی است. کلاس هفت را در دبیرستان شاهپور بودم. بقیه‌ی سیکل اوّل (تا کلاس نهم) را به‌صورت شبانه در قم خواندم. بعد به بابل برگشتم و کلاس دهم و یازدهم را در رشته‌ی عمومی ریاضی دبیرستان قنّاد ادامه دادم. سال ششم را آمدم تهران و دانش‌آموز رشته‌ی ریاضی دبیرستان مروی شدم . در همان سال دکتر اقبالی، رئیس دانشگاه تهران، اعلام کردند که دانش‌آموزان رشته‌ی ریاضی می‌توانند درکنکور پزشکی شرکت کنند. چون به رشته‌ی پزشکی علاقه‌مند بودم. ۳ماه تابستان همان سال نشستم و دروس رشته‌ی طبیعی را خواندم و همه‌چیز را به‌خوبی یاد گرفتم . امّا متاٌسفانه به‌ محض این‌که سر جلسه‌ی امتحان نشستم همه‌چیز را فراموش کردم. چیز عجیبی بود! حتّی یک مسئله‌ی ساده یادم نیامد. مجبور شدم به رشته‌ی اصلی‌ام بروم. در همان سال در کنکور دانشکده‌ی فنّی شرکت کردم. ظرف ۳ روز تمام معلومات ریاضی‌ام بازآفرینی شد. خوشبختانه در دانشکده‌ی فنّی تهران در رشته‌ی مهندسی شیمی قبول شدم. آن موقع مرحوم بازرگان استاد ترمودینامیک و قبلاً نیز رئیس دانشکده‌ی فنّی بودند . در طول تحصیلات دانشگاهی‌ام جزو دانشجویان ممتاز دانشکده بودم و معمولاً بورسیه می‌گرفتم. بعد از ۴ سال موفّق شدم در رشته‌ی مهندسی شیمی فوق لیسانس بگیرم .
کی ازدواج کردید؟
سال ۱۳۴۶. همسرم ۱۰سال از من کوچکتر و خانه‌دار است.
با هم تفاهم دارید؟
(می‌خندد و خیلی محکم می‌گوید) بله! ایشان خانمی بسیار صبور، مقاوم و متّکی‌به‌نفس هستند و در تربیت و نگه‌داری بچه‌ها به من فشار نمی‌آورند، چرا که می‌دانند مشغله‌ی من زیاد است و خودشان باید کار‌ها را انجام بدهند. ۷ تا بچه هم دارم، ۴ پسر و ۳ دختر.
(به شوخی می‌گویم) یا ابوالفضل! این همه بچه در یک خانواده‌ی روشنفکر و تحصیل‌کرده!
(با همان روی خندان می‌گوید) چه عیبی دارد؟ اساساً من معتقدم که تعداد بچه‌ها، وقتی سالم و با‌هوش باشند، باید زیاد باشد و مشوّق دوستان و همکاران متاٌهلی هستم که امکانات مالی و تربیتی دارند. آن‌ها موظّفند که فرزندان متدین و خدوم تحویل جامعه بدهند.
مایلیم اسم آن‌ها و رشته‌ی تحصیلی‌شان را بفرمایید؟
مهدی (متولد ۴۷، دکترای اقتصاد از دانشگاه سوربن فرانسه)، مریم (متولّد ۴۹ ، لیسانس زبان از دانشگاه تهران)، محمّد (فوق لیسانس مکانیک از دانشگاه خواجه نصیر)، زهرا (فوق لیسانس فیزیک از دانشگاه فردوسی مشهد)، علی‌حسین (مهندس مکانیک و دانشجوی دوره‌ی دکترا)، زینب (لیسانس حسابداری) و علیرضا (دانشجوی سال سوم مکانیک)
برگردیم سر موضوع اصلی! لطفاً مراحل ورودتان به این کار بزرگ صنعتی را برای خوانندگان توضیح دهید.
اجازه بدهید ابتدا از شرایط صنعت در زمانی که من از دانشکده‌ی فنّی فارغ‌التحصیل شدم، بگویم. در یک جمله بگویم، در آن موقع اصلاً چیزی به نام صنعت نداشتیم. یک کارخانه‌ی کوچک قند در کهریزک داشتیم که در حدّ یک کارگاه بود. کارخانه‌ی سیمان ری هم بسیار کوچک بود. صنعت دفاعی کشور هم در حدّ تولید تفنگ برنو بود که کارخانه‌اش در غورخانه (توبخانه‌‌)ی تهران قرار داشت. یک نساجّی (قائمشهر) داشتیم که اصلاً به‌حساب نمی‌آمد. محصولات و فرآورده‌های صنعتی مناسبی نداشتیم. بیشتر از خارج وارد می‌شد. ما در آن موقع مصرف‌کننده‌ی صرف بودیم. اولین کارخانه‌ی مدرنی که وارد ایران شد (صنعت ریخته‌گری) همان جایی بود که من در سال ۱۳۴۰مشغول شدم. صاحب این کارخانه آقای داود رجبی (وزیر راه کابینه‌ی اعلم و دکتر مصدق)، آدم با‌سواد و تحصیل‌کرده‌ای بود. او کارخانه را از سوئیس خریداری کرده بود و تحت نظارت کارشناسان سوئیسی، نصب و راه‌اندازی کرد. کارشناسان سوئیسی خیلی متکبّر و مغرور بودند. آن‌ها حتّی حقّ توحّش می‌گرفتند.
حقّ توحش یعنی چه؟
یعنی اگر یک ایرانی (به قول آن‌ها) وحشی‌گری می‌کرد و آسیبی به ایشان می‌رساند، دولت به آن‌ها غرامت می‌پرداخت. آن‌ها با وجود آن همه‌ ادّعا نتوانستند کارخانه را درست کنند، در نتیجه آن را به ورشکستگی کشاندند . حقوق کافی به کارگران نمی‌دادند (روزانه ۳۵ریال) البتّه من ماهانه ۰۰۰/۱۰تومان حقوق می‌گرفتم و تن‌ها مهندس آنجا بودم. حدود ۴۵ روز در آنجا کار کردم. چون از نخوت آن‌ها به ستوه آمده‌بودیم، یک روز استخاره کردم که آیا آن‌ها را از کارخانه بیرون کنیم یا نه؟ دیدیم آیه‌ی معروف “جاء الحق و زهق الباطل” آمد. وقتی نظر قرآن را دیدم روی این نظریه جدی شدم. به آقای مهندس شیرزاد (شریک آقای رجبی) گفتم: “من می‌توانم کارخانه را از این فلاکت و ورشکستگی، نجات دهم.” شیرزاد با تعجّب و ناباوری گفت: “مگر می‌شود؟ این کارخانه ۷۰۰ کارگر و کارمند دارد!” گفتم: “آن‌ها (سوئیسی‌ها) تمام ثروت شما را از بین برده‌اند.” بالاخره شیرزاد راضی شد که موضوع را با آقای رجبی در میان بگذارد. آقای رجبی در آن روز‌ها به خاطر ورشکستگی در بستر بیماری بود. وقتی این پیشنهاد را شنید، خوشحال شد و پیغام داد: “قلی‌زاده اگر می‌تواند، بیاید درست کند.” بعد گفت: “چی احتیاج داری؟” من هم نظر و نیاز‌هایم را مطرح کردم . اوّل ۱۰ روز کارخانه را تعطیل کردم، چون می‌خواستم تمام دستگاه‌ها را به دقّت چک کنم و سازمان جدیدی به آن‌ها بدهم .
کارشناسان سوئیسی چه شدند؟
هیچ! با این‌که قرار‌دادشان ۲ ساله بود، آن‌ها را با خفت و خواری یک‌روزه بیرون کردند. نتیجه‌ی تکبر و خود‌خواهی اصولاً چنین است.
برخورد‌ کارگر‌ها چه‌طور بود؟
بسیار عالی! واقعیت این است که من بعد از فارغ‌التحصیلی از دانشگاه بسیار پرانرژی بودم و احساس خوبی از خودم داشتم. اعتمادبه‌نفسم خیلی زیاد بود . هر وقت اراده می‌کردم با قدرت و اتکای به نفس جلو می‌رفتم. یک روز بعد از اخراج مفتضحانه‌ی کارشناسان خارجی ۵ نفر از کارگران را جمع کردم. همه‌چیز را برایشان توضیح دادم و آن‌ها را به همراهی و مشارکت فراخواندم. این کار احساس خوبی در آن‌‌‌‌‌‌ها ایجاد کرد؛ انگار تازه از مادر متولد شده‌بودند . چون کارشناسان خارجی که با سگ‌های آموزش‌دیده، وارد کارخانه می‌شدند، متکبّرانه با کارگران برخورد می‌کردند و آن‌‌‌‌‌‌ها را حیوان صدا می‌زدند . بعد از ۱۰ روز شروع به کار کردیم . قبلاً ۹۷% محصول سوئیسی‌ها خراب در‌می‌آمد، ولی وقتی کار‌ها را خودمان به‌دست گرفتیم، محصولات کارخانه تا ۹۷% سالم بودند. ما به‌طور معجزه‌آسایی بر مشکلات فایق آمدیم. رجبی هم وقتی این همه شور و اشتیاق را دید، خیلی خوشحال شد. به من گفت: “برایت ماشین می‌خرم و چنین و چنان می‌کنم.” من گفتم: “نمی‌خواهم، تو به جای این کارها بیا حقوق معوّقه‌ی کارگران را پرداخت کن. تا به کارگران امکانات رفاهی ندهیم، هیچ چیز درست نمی‌شود . “گفت: ندارم.” وقتی سماجت رجبی را دیدم مجبور شدم نقشه‌ای طراحی کنم. به ۵ نفر از کارگرهایی که امین من بودند گفتم: “بیایید اعتصاب کنید و مرا گروگان بگیرید و اعلام کنید تا حقوق‌تان پرداخت نشود، آزادم نمی‌کنید !” این نقشه اجرا شد. آن‌ها مرا گروگان گرفتند. شب که شد یک گروهان ژاندارم و کماندو به کارخانه ریختند. آن‌ها خیلی ترسیده بودند و نگران جان من بودند . گفتم: “ژاندارم‌ها را برگردانید!” گفتند: “کار‌گرها تو را می‌کشند!” گفتم : “اگر شما قول بدهید که حقوق‌شان را پرداخت کنید، آن‌ها مرا نمی‌کشند .” بالاخره آن‌ها قول مساعدت دادند و کارگرانی که مرا به گروگان گرفته بودند، رهایم کردند.
بدهکاری‌ها را پرداختند؟
(با افتخار) بله که پرداختند! فردای آن روز چندین چمدان پول آوردند و بین کارگران توزیع کردند.
کارشکنی هم می‌کردند؟
بله خیلی زیاد! مثلاً موّاد اوّلیه را وارد نمی‌کردند. یک روز من بررسی کردم که چه کنیم تا کارخانه نخوابد. شنیده بودم در زنجان کوهی هست که صد‌در‌صد از جنس سنگ معدنی به فرمول ۳۴ است. خودم رفتم پای کوه. دیدم پای کوه سرباز هست. تعجّب کردم. این نشان می‌داد که صد‌ها سال قبل عدّه‌ای آمدند اینجا و از این کوه آهن استحصال کردند، ناخالصی‌ها را ریختند و رفتند!
یعنی خارجی‌‌ها این کار را کرده بودند؟
بعید است. آن سرباز نشان می‌داد که این کار سالیان خیلی دور انجام شده . یعنی از گذشتگان ما آن‌قدر از لحاظ علمی و تکنولوژی پیشرفته بودند که توانستند سنگ معدن برداشت کنند. انگلستان مدّعی است که ذوب‌آهن از افتخارات آنان است، در حالی‌که قرآن کریم نحوه‌ی استفاده از سنگ معدن و استحصال آهن را به حضرت نسبت می‌دهد (حدود ۰۰۰/۵ سال قبل)
بعد از سال ۴۲ کجا رفتید؟
از اواسط سال ۴۲ در دانشگاه تهران تدریس می‌کردم. سال ۴۳ کم‌کم فعالیت‌های زیرزمینی شروع شد. من ضمن مشارکت با دوستان انقلابی، از همان روز‌ها به تشویق مرحوم طالقانی، به فکر تاٌسیس یک شرکت ریخته‌گری افتادم . معتقد بودم خودمان باید مُبدع و خلّاق باشیم و نباید مرعوب غربی‌ها شویم . به قول مرحوم آیت‌الله طالقانی، ما مسلمان‌ها فقط حرف می‌زنیم. باید کار کرد. به همین خاطر در اساس‌نامه‌ای که در سال ۴۶ برای شرکت نوشتیم، قول و قرار کردیم که ماشین‌آلات را وارد نکنیم، خودمان تکنولوژی را بومی کنیم و طرّاحی، ماشین‌سازی و ریخته‌گری جزو برنامه‌های ما باشد. من از همان اوّل مدیر‌عامل بودم. الان هم هستم .
در این سال‌ها چه کارهای خاصّی انجام دادید؟
کار خاص که چه عرض کنم. من در زمان جنگ، شرایط مهمّات و ابزار‌آلات جنگی را بدقت بررسی کردم. فهمیدم رزمندگان خمپاره و مهمّات کم دارند و امکانات لجستیکی ضعیف است. از سال ۶۳ تصمیم گرفتم سمت و سوی تولیدات کارخانه را به ساخت خمپاره‌ی ۱۲۰ میلیمتری میلیمتری تغییر دهم. دست به تولید زدیم و روزانه ۲۵۰۰ قبضه خمپاره تولید می‌کردیم. البتّه کارخانه‌های دیگر هم تدریجاً خمپاره‌های ۶۰، ۸۰ و ۱۲۰ میلیمتری و گلوله‌ی توپ ۱۵۰ میلیمتری را تولید می‌کردند.
اجازه بدهید از شرایط فعلی شرکت ایرفو بپرسیم.
خواهش می‌کنم. همان‌طور که گفتیم شرکت ایرفو حدود ۴۰ سال در صنایع ریخته‌گری، حرارتی و ماشین‌سازی تجربه دارد، و در سال‌های ۷۸، ۷۹، ۸۰ به‌عنوان واحد نمونه‌ی کشوری انتخاب شده و دارای گواهینامه‌ی‌iso9001 و گواهینامه‌ی ملّی ایران و برخوردار از چندین لوح تقدیر کشوری است .
محصولاتش چیست؟
دیگ چدنی شوفاژ سانترال، پکچ چدنی شوفاژ دیواری و زمینی (در دو مدل آشپزخانه و موتور خانه‌ای)، انواع یخچال‌ فریزر، لوله و اتّصالات چدنی فاضلاب، رادیوتور آلومینیومی، قطعات چدنی سنگین صنعتی و طراحی ماشین‌سازی خطوط تولید.
تعداد کارگران و کارکنان شرکت چند نفر است؟
۳۰۰ نفر
ببخشید! اجازه دارم بپرسم چند نفرشان همشهری هستند؟
حدود ۱۵۰نفر از همکاران ما اهل بابل هستند .
مشکل اشتغال کی حل می‌شود؟
این مشکل، البته یک مشکل است و همه باید برای حلّ آن امّا مسئولان و متولیان امور قبل از هر چیز همّت کنند. وظیفه دارند فرهنگ کار را نهادینه و درونی کنند. جوان اگر بخواهد کار کند، باید بلند‌پروازی را کنار بگذارد، در برابر مشکلات خم به ابرو نیاورد و احساس شکست نکند. دولت وظیفه‌ی سنگینی بر عهده دارد. در حال حاضر برای هر فرصت شغلی ۰۰۰/۴۰ دلار اعتبار لازم است. من طرح‌های زیادی در زمینه‌ی صنعت، کشاورزی و … دارم که اگر امکانات و اعتبار باشد حدود ۰۰۰/۱۰۰ فرصت شغلی ایجاد می‌شود .
آخرین طرحی که در دست اجرا دارید کدام است؟
پروژه‌ی کاغذ‌سازی از کاه برنج که ۲۵۰ میلیون دلار سرمایه می‌خواهد .
آقای مهندس! رمز موفقیت‌تان چیست؟
رمز موفقیتم در ۳چیز است: تعقّل، سخت‌کوشی و توکل. یادم نمی‌‌‌‌آید از کارکردن خسته شده باشم از ادامه‌ی کاری که کرده‌ام، ناامید شده‌باشم. شک برایم معنا ندارد. به نظر من انسان می‌تواند با توکل، تعقّل، تدبّر و سخت‌کوشی بر کلیه‌ی مشکلات فایق آید. توصیه‌ام به جوانان عزیز این است که هرگز یاٌس ناامیدی به خود راه ندهند و همیشه با امید و اتکا قادر مطلق و با تمام وجود در خدمت آن کار قرار گیرند و صرف‌نظر از درآمد‌های عادی و تجربه‌ای که کسب کرده‌اند، قانع باشند.
ظاهراً در بخش بند‌پی، در حال ساخت مسجد بزرگی هستید؟
مسجد نیست، بلکه یک موسسه‌ی مذهبی و فرهنگی است. (با اشاره به نقشه‌ی زیبایی که روی دیوار نصب است) به آن نگاه کنید ۰۰۰/۲ متر زیر بنا و یک کتابخانه‌ی بزرگ دارد. قسمتی از آن هم بارگاه و بقعه‌ی امامزاده نظام‌الدّین است. من علاقه‌ی خاصّی به این امامزاده دارم. حدود ۵۰۰ میلیون تومان هزینه دارد و طرح آن ۵ ساله است. سال ۸۳ شروع شده است. و اگر خدا بخواهد و دوستان کمک و همّت کنند، سال ۸۸ تکمیل می‌شود.
لطفاً از مراودات‌‌تان با بزرگان انقلاب بگویید؟
سال اوّل دانشکده‌ی فنّی که بودم، در مسجد هدایت تهران با شهید رجایی و شهید باهنر آشنا شدم و دوستی‌مان تا زمان شهادت ایشان ادامه داشت. در سال ۱۳۳۰ ، موقعی که در قم دانش‌آموز بودم، شهید بهشتی معلّم زبان من بودند . یادشان به خیر. افتخار داشتم که شهید بهشتی، خطبه‌ی من و خانمم را در سال ۱۳۴۶ در مسجدالنّبی خواندند. (ایشان در آن سال از آلمان به حج مشرّف شده بودند). با بقیه‌ی بزرگان هم به مناسبت‌هایی ارتباط و دوستی داشتم .
مدرسه هم ساخته‌اید؟
بله. در سال ۱۳۵۰ در زادگاه (پاشا امیر) مدرسه‌ی راهنمایی مهدویه اسلامی را ساختم که هنوز دایر است و از مدارس با‌سابقه‌ی دیرینه و پربرکت منطقه به‌شمار می‌رود صحبت‌های ایشان که به پایان می‌رسد، تازه می‌فهمم که آن روز، آقای ابراهمیان راست می‌گفت و اغراق نمی‌کرد. مگر ماتسوشیتا در ژاپن چه کرده که مهندس قلی‌زاده‌ی پاشا در ایران نکرده است؟ آن مرد بزرگ در ژاپن، قریب به صد سال در خدمت مردم و توسعه‌ی کشورش بود و این کار‌آفرین پرافتخار در ایران، هفتاد سال است که هر روزش حرکت، برکت، خلاقیت و توکل است. هفتاد سال دیگر نیز چنین باد !

 منبع: مرکز کارآفرینی دانشگاه صنعتی اصفهان

پایگاه خبری دانستنی آنلاین

مقالات تصادفی :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چک کردن

Close
Close