مهارت های زندگی

این نوشته برای “زن آقا رضا ” ست…

این پست را برای “زن آقا رضا” می نویسم. راستی کسی از او خبر دارد؟!

نه … هیچکس نمی داند اما احتمالا آقا رضا روزی گم شد که یکی از “داربی” های آبی و قرمز با وسعت و شدتی مثال زدنی در حال برگزاری بود و زنش او را شال و کلاه کرده و آراسته بود و با کمک کسی او را بردند مقابل استادیوم آزادی که مثل تمام این چند سال، چشمهای نابینایش را روی هم فشار دهد و در حالی که لبخند همیشگی روی لبش جا خوش کرده است، پفک و چیپس و آدامس و بیسکوییت بفروشد.
و احتمالا در پایان همان روز بود که آقا رضا دیگر به خانه برنگشت و کسی نمی داند زنش آن موقع دنبالش گشت یا نگشت اما حالا پشت پلک چشمهایی که شبها با گریه روی هم می افتد، باز هم احتمالا خواب آقا رضا را می بیند و می بیند که با کیسه ای خالی از پفک و چیبس و آدامس به خانه آمده و خوشحال و راضی است که بعد از ۷-۸ ماه غیبت، دست پر برگشته …
***
این پست را فقط برای “زن آقا رضا” می نویسم؛ نمی دانم آن پالتو خاکستری رنگی که دور یقه و سر آستینهایش خز داشت و چند سال بود زمستانها با ذوق و شوق می پوشید و با زنهای همسایه شان به پیاده روی می رفت را هنوز هم دارد یا نه؟ احتمال می دهم که نداشته باشد چون از آن روز که آقا رضا گم شد، دیگر کسی ندید بپوشدش و آن پالتو هم احتمالا با دیگر وسایل فکسنی که از سالها زندگی با یک فروشنده نابینای دوره گرد برایش بیادگار مانده بود، گذاشته شد توی کوچه … خب نمی شود انتظار داشت که پیرزن تنهای صاحب خانه، یک زن بی شوهر مانده را بدون حتی یک ریال اجاره، در خانه اش نگه دارد؛ حتی اگر آن زن، تنها همکلام و هم صحبتش باشد… کسی نفهمید آن وسایل یک شبه کجا رفتند و چه شدند و تنها “زن آقا رضا” ماند و کیف سیاهش و پالتو سیاهرنگ ساده ای که کثیفی حاصل از کوچه گردی را کمتر نشان بدهد…
این پست را فقط برای “زن آقا رضا” می نویسم؛ نمی دانم آن پالتو خاکستری رنگی که دور یقه و سر آستینهایش خز داشت و چند سال بود زمستانها با ذوق و شوق می پوشید و با زنهای همسایه شان به پیاده روی می رفت را هنوز هم دارد یا نه؟ احتمال می دهم که نداشته باشد چون از آن روز که آقا رضا گم شد، دیگر کسی ندید بپوشدش و آن پالتو هم احتمالا با دیگر وسایل فکسنی که از سالها زندگی با یک فروشنده نابینای دوره گرد برایش بیادگار مانده بود، گذاشته شد توی کوچه … خب نمی شود انتظار داشت که پیرزن تنهای صاحب خانه، یک زن بی شوهر مانده را بدون حتی یک ریال اجاره، در خانه اش نگه دارد؛ حتی اگر آن زن، تنها همکلام و هم صحبتش باشد… کسی نفهمید آن وسایل یک شبه کجا رفتند و چه شدند و تنها “زن آقا رضا” ماند و کیف سیاهش و پالتو سیاهرنگ ساده ای که کثیفی حاصل از کوچه گردی را کمتر نشان بدهد…
***
با اینهمه، “وفادار” به او می گویند! انگار هنوز هم منتظر است! بگذار اسمش با بدنامی توام شود. “زن آقا رضا” را می گویم که بعد از ۷-۸ ماه خیابان نشینی، پارک نشینی و خوابیدن در سرویسهای بهداشتی بوستانها، حالا متراژ تمام پارکهای محلی را می داند و می داند که سرویس بهداشتی کدام پارک احتمالا جای بهتر و بیشتری برای خوابیدن دارد اما هنوز همین جا، توی همین محله ای که روی پشت بامهایش که بروی، نمای کامل استادیوم ورزشی آزادی را می بینی و توی همین پارکهایی که آدمهایش استفاده از وسایل ورزشی و لیس زدن بستنی را به توجه به هر چیز دیگری ترجیح می دهند، مانده است … من که فکر می کنم منتظر است که شوهرش برگردد و باز هم بروند زیر یک سقف و آقا رضا حتی اگر نابینایی از کار افتاده است، باز هم سایه سرش باشد.
بگذار مردم رویشان را برگردانند از زنی که شبها در توالت عمومی پارکها می خوابد … اصلا تمام شبها و روزهای زمستان پارسال و بخارهای غلیظی که از فرط سرما از دهانش بیرون می آمد را فراموش کن! آن نیمکتی که هر روز زمستان، رویش می نشست و صورتش را رو به خورشید می گرفت تا کمی گرم شود، از یاد ببر … فکر نکن به اینکه هر شب مقابل چشمان خسته اش، نگهبان پارک از سر وظیفه شناسی، روی در بزرگ سرویس بهداشتی، قفل می زند و به اتاق خودش می رود …
اصلا همه ی اینها به کنار… چه صفایی دارد شبانه روزی توی پارک – جای به آن زیبایی، با آنهمه گل و درخت- نشستن و سیاحت کردن آدمهایی که هر کدام بی توجه می گذرند… بگذار بگذرند! … بگذار نگهبان پارک هی برای جمع کردن شاخ و برگهای خشک افتاده روی چمنها، خم و راست شود! بگذار با دقت و احتیاط، بوته های گل سرخ را هرس کند… بگذار مردم را از نشستن روی چمنهای ترد و تازه منع کند و … وظیفه شناس است دیگر. وظیفه اش همینهاست. “نگهبان پارک” است؛ “نگهبان آدم” که نیست!… پس تو هم نگاه کن و لذت ببر …. “زن آقا رضا” نه درخت است و فضای سبز که نگهبان برایش بگذارند، نه ماشین که “پارکبان” داشته باش

نه خیابان و معبر که پلیس و مامور کنترلش کند … نه بساطی است که راه عبور و مرور را بسته باشد و مامور سد معبر برایش بفرستند ….. او یک انسان است و در جایی/ کشوری/ شهری که همه شعار همنوع دوستی و ترویج فرهنگ کمک به همنوع می دهند، هنوز برای انسان، پسوند “بان” معنایی ندارد!
این پست را فقط و فقط برای “زن آقا رضا” می نویسم که شاید اگر کسی او را “بان” بود، امروز پررونق ترین قصه ی محله ی کوچک ما، داستان راست یا دروغِ لکه دار شدن شرافتش نبود … آن وقت مثل چند شب پیش وقتی او را سر سه راه (…) می دیدم که در تاریکی غروب، دستمال کاغذی مچاله را مقابل چشمان رهگذران بیشتر به چهره می کشد و اشکهایش را پاک می کند، می ایستادم و بی توجه به نگاه مردم و حرف در آوردنهای بعدیشان، دردش را می پرسیدم …

———————————-
پی نوشت ها:

۱- این مطلب یک داستان نبود! اما اگر هم داستان فرضش کنیم، کاملا واقعی و مستند است؛ البته با حذف بخشی از مطالب! ضمنا “زن آقا رضا” را همه با همین اسم می شناسند و من هم نام دیگری از او نمی دانم.
۲- عواید این پست (!) تقدیم می شود به “زن آقا رضا”- همسر دوره گرد نابینایی که بیش از ۲۰ سال روبروی درهای بزرگ ورزشگاه یکصد هزار نفری آزادی، پفک مینو و بیسکوییت تُرد و … (نقل و نبات خاطرات دوران بچگی مان)- را می فروخت؛ باشد که عذاب وجدان از بی تفاوت گذشتن از کنارش کمی کمتر شود ….

 مریم حسینی

پایگاه خبری دانستنی آنلاین

مقالات تصادفی :

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Close